تبليغاتX
سینما اندیش
سینما اندیش

دیشب بعد مدت ها که هوس سفر فقط برای زیارت کرده بودم قسمت شد و با بچه های کوی رفتیم قم.چه خوب برنامه ایست و چه زیبا نعمتی که آدمی میان این همه هیاهوهای نفسانی خود را بگذارد و برود...یارش را بیابد.برود دنبال بهترین ها. بخواهد و بطلبد تا به او بدهند.عجب زیباست این عشق بازی!

خدایا شکرت که ما را در سایه ائمه اطهار آفریدی. تو خود ما را یاری رسان تا شکر این نعمت دانیم و به جا آوریم.

تو راه که می رفتیم پیوسته این مداحی کریمی را با خود زمزمه می کردم:

ارباب خوبم کرب و بلاتو عشقه      ارباب خوبم پرچم سیاتو عشقه        سینه زناتو عشقه...

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

چشم‌ها پرسش بي‌پاسخ حیراني‌ها
دست‌ها تشنه تقسیم فراواني‌ها
با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم
داغ‌های دل ما، جای چراغاني‌ها
حالیا! دست كریم تو برای دلم
سرپناهی است در این بي‌سر و ساماني‌ها
وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهی!
ای سرانگشت تو آغاز گل‌افشاني‌ها!
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل‌ها و غزل‌خواني‌ها...
سایه امن كسای تو مرا بر سر، بس!
تا پناهم دهد از وحشت عریاني‌ها
چشم تو لایحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشاني‌ها
                                                     

                                                                به یاد قیصر خوبمان/خداش رحمت کناد

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

       یا حبیب

هوس نوشتن در باره فیلمی مانند "درباره الی" برای هر علاقه مند سینما طبیعی به نظرمی رسد خصوصا که ایرانی باشد و فیلم جاذب ایرانی در این سال ها کم دیده باشد. اما آنچه مرا در همان شب نخست به شدت ترغیب کرد تا درباره این فیلم هم به رسم همیشگی بنویسم ویژگی خاصه این فیلم و ایرانیت آن و از همه بهتر جو حاکم پیرامون آن بود. آن رغبت ماند تا روزها ی زیادی گذشت و من گاه تنها و گاه در جمع دوستان در بار ه آنچه درباره الی می رود تا گوشزد کند فکر می کردم یا آنرا به بحث می گذاشتم؛ چرا در باره الی این قدر بزرگ شد؟ وسعت تفاسیر از این فیلم چرا تا این اندازه زیاد است؟  تولید این اثر حاصل چیست؟ حاصل شناخت و استعداد شخصی یا خرد جمعی اجتماع سینمایی ایران در طول زمان؟ از همه جدی تر برای من اینکه چرا بعد از دیدن فیلم حداقل برای ساعتی فیلم بر اعصاب آدم همچنان سوار است؟ فیلم آنقد رخوب هست که آدم را رها نکند. بعد از دیدن فیلم و در گیر شدن کامل با آن یاد روزهای درگیری های سختت کاری افتادم. یاد روزهای شلوغی افتادم  که بعضی از مسائل را جدا باید رها می کردی تا دریابی که دیگر هیچ کاری نمی توانی برای حل آن ها بکنی! روزهایی که آدم حد ظرفیت خود را می فهمد و مطمئن می شود حل المسائل دست انسان نیست...این یکی برای من شاید شخصی ترین وجه فیلم باشد(خوشبختانه  فیلم را تنها دیدم و خوب فکر کردم " در باره آن ")

درباره الی درباره استیصال است؛ ناتوانی بشردر رهایی از گرداب گناه. برای همین است که فیلم از دکوپاژ تا تدوین و کارگردانی سرشار از عناصر سینمای مدرن است. آدم هایی که گناهشان و رفتار نا خود آگاه بعد از گناهشان کاملا آنها را اسیر کرده است و امکان رهایی نمی یابند.

در جایی از فیلم(که برای من ماندگار ترین نمای فیلم است) مژده(فراهانی) خبری درباره الی می دهد که بخشی از فاجعه اخلاقی در حال وقوع را نمایان می کند شهاب حسینی نادمانه می گوید:"ای وای، ای وای..."این اوج ندامت است برای ما و او...

با همه اینها فیلم را نمی دانم چرا دوست ندارم؟ برایم خودم جالب است. شاید نا خوداگاهم در باره دیدگاه روشنفکرمابانه، مدرن فیلم یا این اصطلاح جعلی "طبقه متوسط" که سر زبانها افتاده موضع دارد! در هر حال مثل  روبان قرمز و بچه های آسمان یا من ترانه... و یا حتی خدا نزدیک است هم دوستش ندارم...اذیت می کند به هر حال!!!

این بماند تا بعد به امید خدا...

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

 

 این روزها پیوسته فکر می کنم به آن جست وجوها، به آن حرفها: از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

ساعتی از نیمه شب گذشته است و شب دارد به بهترین ساعتهایش می رسد. ساعتی که اگر در دهاتمان بودم دوست داشتم در باغ باشم. اگر در باغ بودم دوست داشتم روی پشت بام دراز بکشم و به آسمان نگاه کنم.

دلم گرفته، دلم برای تو که از این شهر رفته ای گرفته،و باورکن اگر نبود همین

کاغذها و نامه ها زندگی از این هم غمگین تر بود. آدم ها این روزها چقدر زود از هم دور می شوند ، فاصله تمام حجم خاطره ها را پر کرده است. گاهی که خیلی خسته می شوم، زود  شعر "این شهر به جز مردم بیمار ندارد" به یادم می آید و ...

 اینجا دیوار ها آدم ها را فشار می دهند و آدم ها یکدیگر را و توحتی اگربخواهی  تنها باشی به حال خود رهایت نمی کنند. باری چه کنیم که به قول سید مرتضی زمین سیاره ی رنج است و آسمان تنها گریزگاه آدمی. باور کن اگر نمی دیدم آدم هایی که هنوز زنده اند و ساعات طولانی شب را به گوشه ای می روند و ذکر نماز می گویند  بارها و بارها امید زندگی از دلم می رفت و این شهر و این دانشگاه را رها می کردم.

 و حالا این روزها هوس روستا رفتن کرده ام. هوس کرده ام بوی خاک بدهم و با آدمهای ساده و بی ادعا دمخور باشم. هوس کرده ام باز هم مثل اردوی جنوب روی خاک نماز بخوانم...الهی خدایمان دوباره قسمت کند

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

تو از کجا یافت شدی به یکباره پا در جهان من گذاشتی، آنرا دگرگون ساختی؟ تو مرا به دیدار بهترین ها بردی به دیدار آنچه خدا بهترین هایش را وعده داده! آه وعده های خدایی! چه خوب وعده هایی...

تو به سادگی بوی آن عالم را به من شناساندی برای لحظاتی چه کوتاه اما! حالا این روز ها من جدای از تو!من این روزها اصلا دلم آرام نمی گیرد بدون تو، در دوری از آنچه  با تو یا بی تو باید باشم...

وای بر من اگر تو را دوباره ببینم و آرام بگیرم! دوباره اگر تو را ببینم اگر به پایت نیافتم اگر تنها گذارمت اگر از شوق نمیرم! من دیگر من نیستم که نیستم بدون تو!!! تو ای امید تنهایی ها جان من...تنهایم مگذار

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

وصیت امام صادق به جمیل :

بهترين شما ،سخاوتمندان شماست و بدترين شما بخيلان و تنگ نظران شماست. و از عمده‏ترين کارهاى شايسته، نيکى و احسان به برادران دينى و کوشش در رفع نيازمنديهاى ايشان است که بدين وسيله دماغ شيطان به خاک ماليده مى‏شود و انسان از شعله آتش محفوظ مى‏ماند و وارد بهشت مى‏شود. اى جميل! اين سخن مرا به ياران و اصحاب نيکوکارت برسان.

جميل پرسيد: فدايت شوم، اصحاب نيکوکار من کيستند؟

امام فرمود: آنان که هم در سختى و هم در رفاه به برادران دينى خود نيکى و احسان مى‏کنند. اى جميل! انجام چنين کارى براى شخص دارا، آسان است.

خداوند عزوجل شخص نادار را در اين زمينه ستوده است آنجا که فرمود: «و يؤثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصة و من يوق شُحّ نفسه فأولئک هم المفلحون»
نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

به نام خدا

عرصه وبلاگ عرصه ایست برای جوانان این مرز و بوم تا هر چه را درسینه هایشان دارند و می خواهند داشته باشند بروز دهند...و به هیچ وجه کوتاه نیایند ان شاء الله

                                                                                                                                                        خودم...سید خدا

این وبلاگ را قصد داشتم نابود کنم تا آن که یکی از دوستان که ارادت ها به ایشان داشته ام و دارم الی الابد ان شاء الله مرا باز داشت از این امر. حال که دوباره سر آن دارم که نسازم با این همه ظلمات بر آنم تا بگویم هر آنچه که سر تسلیم به ابتذال گفتن فرو می آورد.

خواستم از آن دوست تشکری کرده باشم بسیار ویژه....مخلص شما سید خدا

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

خیلی قبل ها(نزدیک به یک سال)  در دانشکده زبانها نشریه ای داشتیم کلاف نام که به راستی در سخن گفتن از هر دری در آن هیچ محدودیتی به خود نمی دیدیم. در همان زمانها من در باره عکاسی هم مطلب می خواندم و دوست داشتم. در یکی از شماره ها که همان اول ها بود مطلبی را در باره این عکس نوشتم که بد نشد. به راحتی در باره آن نظر دادم  که قطعا  نقد نمی توانست باشد اما می توانست نظر مرا بگوید. این آن عکس و آن نظر؛ 

در این عکس تعدادی زن و مرد سیاه پوست می بینیم که بالای سرشان تصویری ازخانواده ای سفید پوست دارای دو فرزند ویک عدد سگ به چشم میخورد .این عکس به وضوح نشان دهنده تبعیض  است.آدمهایی که در زیر این عکس ایستاده اند شبیه  پا ورقی هایی هستند که در ذیل صفحه چسبانده میشوند مثل توضیح اضافی که بیشتر برای بسط موضوع می آیند.آنها جایی در زندگی ایده ال ویا رفاه آمریکایی ندارند و حتی شاید ارزش این را ندارند که مثل یک سگ خانگی جزئی از این تصویر باشند و به همان وضوح دیده شوند.آدمهای ایستاده در زیر عکس دارای نوعی حرکت هستند و در واقع قبل و بعد از گرفته شدن عکس اصلا در این کادر نبوده اند و حضورشان در این موقعیت نشانگر تضادی عمیق در جامعه  است که در عکس نمایش داده میشود.از قضا روی بیلبورد درون عکس جمله هایی درج شده است که این معنا را کامل تر  میکند:

World highest standard of living. There’s no way like American way.

جمله ها حاکی از ادعایی بزرگ در مورد شیوه زندگی در غرب و در محوری ترین نقطه آن یعنی آمریکا هستند.اتفاقا تصویر روی بیلبورد در ارائه تصویر کامل از مدل آمریکایی زندگی بسیار موفق است .و به خوبی همه ارزشهای جامعه زمان خود را نشان میدهد:چهره های زیبا و خندان،رفاه نسبی و سیاه پوست نبودن . و به  راستی هیچ روشی مانند روش آمریکایی نیست.

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

این روزها فیلم تردید اثر وارژ کریم مسیحی اکران دارد.فیلم را زمان جشنواره دیدم و تحملش واقعا برایم مشکل بود...مطلبی را همان زمان ها به رسم همیشگی در باره فیلم نوشتم ...

تردید از اساس دچار این اشتباه است که گمان می کند با قرار دادن فیلم درفضاها و لوکیشن های خاص امروزی می تواند داستان شاهزاده دانمارکی را به داستان باور پذیر یک خانواده اشرافی در زمان حال بدل کند. به خاطر همین اشتباه است که آدم های فیلم غیر طبیعی و غریبه اند. لوکیشن های فیلم که دوست دارد فضای زندگی طبقه اشرافی را ترسیم کند نیز به کلی دور از واقعیت و جامعه امروز است و تصویر ناگزیر خیابان های شمال تهران به تناقض و سردرگمی بیننده کمک می کند. آیا این آدم ها مردم تهران امروز هستند یا در توهم تئاتری خود سردرگمند؟ دیالوگ های فیلم اغلب پر تکلف و دور از ذهن هستند و به امروز جامعه ما هیچ ربطی ندارند. اشاره های مستقیم فیلم به داستان هملت هم که خود بخش دیگری از رو بودن و دست خالی بودن تردید است.

 فیلم واقعا مردد است؛ مردد است در باره دانمارک چند قرن پیش باشد یا در مورد خانواده فرمانیه نشین، مردد است هملت و اوفلیا را آخر بکشد یا پایان خوش زیبا را اجرا کند و یا اینکه هنر به خرج دهد و با  مراسم بومی زار فیلم را تبدیل به ملقمه از همه چیز و هیچ چیز کند، جایزه بهترین فیلم جشنواره را بگیرد و به ریش همه بخندد. فیلم برای جوان امروز که نه علاقه ای به کهن داستان هملت دارد و نه حوصله آن همه مونولوگ های پر محتوا و عمیق، هیچ چیزی ندارد.  

حقیقت این است که اگر کسی فیلم های جشنواره امسال  را ندیده باشد و مدام از محاسن و رشد سینمای ایرن  در این دوره جشنواره شنیده باشد و اتفاقا فیلم تردید را ببیند احتمالا هم از سینمای ایران و هم از منتقدانش نا امید خواهد شد. چگونه ممکن است بهترین فیلم جشنواره تا این حد دور از جامعه و مردم باشد؟  چگونه فیلم های این جشنواره مربوط یه  این مردم و این جامعه خواهند بود؟ حال آنکه این فیلم ها ذره ای از درد و رنج واقعی این مردم واین کشور را بازتاب نمی دهند. فقط می توان امیدوار بود فیلم های دیگر سال سینمای ایران بیش از این برای مردم این سرزمین ساخته شده باشند.

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |

 دوست خوب من! دوباره قصد آن کردم تا حرف هایم را با تو از سر بگیرم! با تو باز گویم هر آنچه را که در روزگار تنگی قلب ها، تنها تو هوای شنیدن آن را داری! حقا که خوب شنونده ای هستی! حالا ما این جا در زمانه ای هستیم که گوش ها برای نشنیدن آماده اند و قلب ها راکندگی!دوباره چه کسی چون تو مرا خواهد شنید و خواهد خواند؟ هیچ کس!!!نه دیگر تکرار نمی شود به این سادگی چه این حاصل همه دلواپسی ها و محبت هایی است که خدا در نهاد من نهاد و صد البته در جان عزیز تو! 

این فعلا بماند تا بعد جان من!

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت توسط سید مهاجر| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ